|
دانشجوهای برنامه ریزی شهری 91 | ||
![]() سلام.خدمت دوستانی که بااسم واقعی خودشون نظر نمیدن میرسونیم که نظراتی که فقط بااسم واقعی شما باشن تاییدمیشه
[ یکشنبه نوزدهم خرداد 1392 ] [ 19:38 ] [ sadegh farhadi ]
خداحافظی
با توام ای هم کلاسی خواهروبرادرم رفتنت هرگز نگردد باورم گرچه رفتی خواهروبرادرم با این وجود یاد تان هست تا ابد در خاطرم خاطره تنها بماند یادگار خاطرات تو همیشه ماندگار خسته ای از یزد این شهر نور ودور خسته ام از بازی این روزگار هرچه از من گفته ای حق با شماست آرزویم شادی یتان در هر کجاست جایتان امروز خالی باشد درکنار یادتان اما تا ابد در قلب ماست ساعتی ست دیده به کاغذ دوختم از فراق خواهروبرادرانم سوختم یادتان چون مانده است در قلب من من محبت را چه خوب آموختم رفته اید امروز و یادم با شماست یاد آن روزهای خوب در یک کلاس از همه روزهای خوب زندگی آن چه می ماند فقط خاطره هاست
...........................................................................................................................................
چمدانی پر از لباس ِ کثیف می رود سمت ِ شهر بی اقوام مبدأیی توی اوج دلتنگی مقصدی بی تفاوت و بی نام هیچ کس منتظر نبود و نیست سر ِ ساعت به راه می افتی «تو نگاهت به عشق آلوده ست» گفته بودی، همیشه می گفتی باز هم گریه های توی سفر خلوتت توی این تجمّع ها باز هم راه پر فراز و نشیب باز هم حالت ِ تهوّع ها باز وقتش رسیده دل بکَنی توی چشمانت اشک جمع شود می روی تا دوباره برگردی اواخرشهریورماه توی دستت بلیط یک نفره سر ِ جایت نشسته ای هستی سفرت را خلاصه تر کرده گریه های دختربغل دستی عشق مثل فرار آدم ها مثل یک کار ممکن است و محال با نگاه تو هم شروع شود آخرش می رسد به ترمینال آخرش می رسد به جایی که چمدانت پر از گناه شود دوست داری دوباره برگردی اواخرشهریورماه . . . امروزاین قدر حالم بد است که می خواهم شعری بنویسم مهم نیست این یا یکی دیگر ( ریچارد براتیگان ) ..........................................................................................................................................
عقل گفت: ..........................................................................................................................................
"باآرزوی موفقیت ودیداری دوباره" S&j&A
[ یکشنبه نوزدهم خرداد 1392 ] [ 19:11 ] [ sadegh farhadi ]
![]() نه این را تکرار میکنم که بی وفایی چرا بنشینم به انتظار فردای روشن ، وقتی نیستی چرا بی قرار بمانم چرا امشب را به شوق دیدنت بیدار بمانم! یاد آن لحظه ها حسرت آن روزها ، نگاه به خاکستر شدن خاطره ها ، چه کنم در دل یاد تو را ! با اینکه رفته ای ، اما تا ابد با منی ، نه آنگونه که در کنارم باشی و مرا شاد کنی ، اینگونه که با یادت قلبم را میسوزانی ! شاید امروز آن روز عاشقانه نیست ، از نگاه این آسمان ابری پیداست که امشب هم ستاره ای در آسمان نیست ! دلتنگی ها و آن چشم انتظاری ها ، دوستت دارم ها و آن درد دلها ، آن شور و شوق عشق چه معنایی داشت برای منی که اینک عشق را نمیبینم ! این سرگذشت من است و سرنوشت این قلب ، قلبی که آنقدر برای تو میتپید که هوای زندگی ام را زیر و رو میکرد ! و اینجا که نشسته ام ، هوای دلم آنقدر گرفته که شاید قلبم از تپش بیفتد! نه این را تکرار میکنم که بی وفایی ، نه همه جا فریاد میزنم که تو پر از گناهی ، تو باعث آمدن غمهایی ، تو رفتی و من مانده ام و تنهایی! خواستم با تو پرواز کنم ، نه اینکه با بالی شکسته پرواز تو را تماشا کنم ! خواستم با تو عاشقانه زندگی کنم ، نه اینکه با تنهایی این روزهای سرد را لحظه شماری کنم! خواستم عشقم را به تو ثابت کنم ، نه اینکه اینجا بخواهم همه چیز را فراموش کنم! و امشب و دیروزی که گذشت یکی از آن لحظه هایی بوده که بی تو گذشت ، گرچه میگذرد این لحظه ها ، چه سخت تحمل میکند دلم نبودت را....!!
[ پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392 ] [ 21:26 ] [ الهه السـادات دهقان ]
![]() خداوند بی نهايت است و لامكان و بي زمان [ یکشنبه نوزدهم خرداد 1392 ] [ 23:51 ] [ الهه السـادات دهقان ]
![]() این روزهــــایم به تظاهر می گذرد
تظاهر به بی تفاوتی، تظاهر به بی خیـــــالی، به شادی، به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست اما . . . چه سخت می کاهد از جانم این "نمایش" [ یکشنبه نوزدهم خرداد 1392 ] [ 19:18 ] [ Javad KHOONDABI ( RAHA ]
[ یکشنبه نوزدهم خرداد 1392 ] [ 15:18 ] [ abolfazl hasani ]
[ شنبه هجدهم خرداد 1392 ] [ 12:47 ] [ abolfazl hasani ]
س.سعیدی [ پنجشنبه شانزدهم خرداد 1392 ] [ 19:22 ] [ sadegh farhadi ]
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد
بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را. [ چهارشنبه پانزدهم خرداد 1392 ] [ 21:41 ] [ sadegh farhadi ]
![]() تــمام هوا را بو مـی کشم چشم مـیدوزم
زل مـی زنم...
انگشتم را بر لبان زمیـن می گذارم:
" هــــیس...
!مـی خواهم رد نفس هایش بـه گوش برسد...!"
امــــــــــا...!
گوشم درد مـیگیرد از ایـن همـه بـی صدایـی
دل تنگـی هایم را مچالـه مـی کنم و
پرت مـی کنم سمت اسمان!
دلواپس تو مـی شوم کـه کجای قصـه مان سکوت کرده ایـی
کـــه تو را نمی شنوم ... .
[ چهارشنبه پانزدهم خرداد 1392 ] [ 1:59 ] [ الهه السـادات دهقان ]
«پژو» یکروز طعنه زد به «پراید»
که تو مسکین چقدر یابویی!
با چنین شکل ضایعی بالله
بیجهت توی برزن و کویی
رنگ لیمویی مرا بنگر
ای که تیره، شبیه هندویی
من تمیزم ولی تو ماه به ماه
مطلقاً دست و رو نمیشویی
بچه میترسد، آنطرفتر رو!
که به هیئت، شبیه لولویی
من نه خودرو، گُلم، سَمنبویم
تو نه خودرو، گیاه خودرویی!
من به پاریس بودهام چندی
زیر پای «چهاردهم لویی»(!)
روی «باسکول» بیا،بپر،بینم(!)
رویهمرفته چند کیلویی؟!
در تو آهن به کار رفته ولی
نازکی عین برگ کاهویی!
صاحبت با تو گر به جایی خورد
سهم الارث ورثّهی اویی!
از «پژو» چون چنین شنید «پراید»
گفت: ای دوست! چرت میگویی
بنده گیرم به قول تو یابو،
تو گمان کردهای که آهویی؟!
«خویشتن، بیسبب بزرگ مکن
تو هم از ساکنان این کویی!»
انتقادی اگر ز من داری
مطرحش کن، ولی به نیکویی
زیر این آسمان مینایی
ای خوشا فکر و ذکر مینویی
برو خود را بسوز و راحت کن
بیعلاج است آتشینخویی
بخت باید تو را نه آپشن و تیپ
ای که در بند چشم و ابرویی
بخت ماشین اگر سپید بُوَد
خواه بژ باش، خواه لیمویی!
ارج و قربم کنون ز تو بیش است
زانجهت در پی هیاهویی
خوار بودم ولی عزیز شدم
کرد دوران ز بنده دلجویی
قیمت من کنون رسیده به بیست
این منم من، «پراید» جادویی!
توی بنگاه پیش هم بودیم
غرّه بودی به خوش بر و رویی
بنده رفتم فروش و یکماه است
توی دپرس، هنوز آن تویی!
[ سه شنبه چهاردهم خرداد 1392 ] [ 22:41 ] [ sadegh farhadi ]
به فرض که هزار تا صفحه رو با دوستت دارم سیاه کردم. به فرض
که یه عمر نشستم پای این کاغذا و از عشق و صبوری نوشتم. به
فرض که تموم عاشقای دنیا رو شرمنده علاقه ام کردم. به فرض که
چشمهامو روی تموم بی وفاییهات بستم و با تموم دلم عاشقت
شدم. به فرض که... بگذریم...
دیگه چه اهمیتی داره که من عاشق باشم یا نه؟ که من بنویسم یا
نه؟ تو دیگه نیستی که نوشته هامو پاره کنی و بگی زندگی جدی
تر از این دوتا کاغذ و این چندتا خطیه که من سیاه می کنم. تو دیگه
نیستی بگی چشمهام که خیس میشه، دنیاتو آب می بره ولی
حرفهامو دوست نداری. تو نیستی که به بغض من بخندی و من
میون بغض و خنده بگم دوستت دارم. تو دیگه نیستی، نیستی،
نیستی...
حالا دور از چشم تو هی کاغذ سیاه می کنم و هی بغض می کنم
و هی چشمهام خیس میشه! ولی یکی پیدا نمیشه بگه این کاغذا
به چه جرمی سیاه میشه؟ این چشمها به چه بهونه ای خیس
میشه؟ دیگه تو نیستی که من میون بغض و خنده بگم دوستت دارم...
[ شنبه یازدهم خرداد 1392 ] [ 19:2 ] [ مجید اعراب شیبانی ]
قابل توجه اونایی که سر کلاس میگفتن کوووو تا آخر ترم : ادامه مطلب [ شنبه یازدهم خرداد 1392 ] [ 17:51 ] [ RaSuN ]
همیشه عکس همسرت رو تو کیفت بزار تا هر وقت مشکل بزرگی واست پیش اومد به عکسش نگاه کنیو بدونی مشکل بزرگتری هم داری !! --------------------------------------------------- گر بمیرد دختری از قبر او روید گلی! گر بمیرند دختران دنیا گلستان میشود ! --------------------------------------------------- فردوسی حکیم بزرگ ایرانی که همه قبولش دارن میگه: که پیش زنان هرگز راز مگوی ، چو گویی ، سخن بازیابی به کوی ! --------------------------------------------------- زنان را نباشد به جز یک هنر نشینند و زایند شیران نر ! --------------------------------------------------- ارنست همینگوی: زن ها جنگ ها را شروع می کنند و مردها آن ها را ادامه می دهند ! --------------------------------------------------- مردها و زن ها دست کم در یک مورد اتفاق نظر دارند. هیچ کدام به زن ها اعتماد ندارند! --------------------------------------------------- همیشه پشت سر هر مرد موفق ، زنی است که نتونسته جلوی موفقیت شو بگیره ! --------------------------------------------------- می دونی چرا زنها بیشتر از مردها عمر می کنند؟ . . . چون زن ندارن! --------------------------------------------------- مرد عاشق تا وقتی ازدواج نکرده نا تمام است وقتی که ازدواج کرد کارش تمام است!
ادامه مطلب [ چهارشنبه هشتم خرداد 1392 ] [ 19:25 ] [ sadegh farhadi ]
[ چهارشنبه هشتم خرداد 1392 ] [ 18:58 ] [ sadegh farhadi ]
تو رادوست ندارم
نه
دوستت ندارم! تورا دوست ندارم [ سه شنبه هفتم خرداد 1392 ] [ 15:41 ] [ Javad KHOONDABI ( RAHA ]
![]() بچه ها پایه هستین باهم دردودل کنیم؟ رفتم..بخاطر اینکه نفهمیدم چیکار کنم و تا الان عمرمو بیخودی تلف کردم.. از خودم معذرت خواهی میکنم و امیدوارم ببخشتم.. حالا شماها بگین.......... نویسنده:آقایا خانم خزون دوستان عزیز لطفا با اسم خودتون نظر بگذاریداگر میخواهید تایید بشه. [ دوشنبه ششم خرداد 1392 ] [ 16:24 ] [ abolfazl hasani ]
پاسبان مردي به راهي ديد و گفتا کيستي؟ گفت:فردي بي خيال وفارغ آزاده ام
گفت : از بهر چه مي رقصي و بشکن مي زني ؟ [ دوشنبه ششم خرداد 1392 ] [ 16:1 ] [ Javad KHOONDABI ( RAHA ]
مرد: عزیزم از وقتی میری ورزش هیکلت
خیلی قشنگ شده!
[ یکشنبه پنجم خرداد 1392 ] [ 21:4 ] [ RaSuN ]
من عاشق پدر و مادرم هستم خوش به حال شمائی که پدرومادر بالای سرتان هست
قدرشون روبدونید آدما تا وقتي کوچيکن دوست دارن براي مادرشون هديه بخرن
اما پول ندارن. وقتي بزرگتر ميشن ، پول دارن اما وقت ندارن. وقتي هم که پير
ميشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن!... به سلامتي همه
مادراي دنيا... پدرم ، تنها کسي است که باعث ميشه بدون شک بفهمم فرشته ها
هم ميتوانند مرد باشند ! شرمنده مي کند فرزند را ، دعاي خير مادر ، در کنج
خانه ي سالمندان ... خورشيد هر روز ديرتر از پدرم بيدار مي
شود اما زودتر از او به خانه بر مي گردد ! به سلامتيه مادرايي که با حوصله
راه رفتن رو ياده بچه هاشون دادن ولي تو پيري بچه هاشون خجالت ميکشن
ويلچرشونو هل بدن !!! سرم را نه ظلم مي تواند خم کند ، نه مرگ ، نه ترس ،
سرم فقط براي بوسيدن دست هاي تو خم مي شود مادرم ؛ سلامتيه اون پسري که...
.. 10سالش بود باباش زد تو گوشش هيچي نگفت... .. 20سالش شد باباش زد تو
گوشش هيچي نگفت.... ... ... ... ... .. 30سالش شد باباش زد تو گوشش زد زير
گريه...!!! .. باباش گفت چرا گريه ميکني..؟ .. گفت: آخه اونوقتا دستت
نميلرزيد...! :( هميشه
مادر را به مداد تشبيه ميکردم که با هر بار تراشيده شدن، کوچک و کوچک تر
ميشود… ولي پدر ... ... ... ... ... يک خودکار شکيل و زيباست که در ظاهر
ابهتش را هميشه حفظ ميکند خم به ابرو نمياورد و خيلي سخت تر از اين حرفهاست
فقط هيچ کس نميبيند و نميداند که چقدر ديگر ميتواند بنويسد … بياييد
قدردان باشيم ... به سلامتي پدر و مادرها (( قند )) خون مادر بالاست . دلش
اما هميشه (( شور )) مي زند براي ما ؛ اشکهاي مادر , مرواريد شده است در
صدف چشمانش ؛ دکترها اسمش را گذاشتهاند آب مرواريد! حرفها دارد چشمان
مادر ؛ گويي زيرنويس فارسي
دارد! دستانش را نوازش مي کنم ؛ داستاني دارد دستانش . دست پر مهر مادر
تنها دستي ست، که اگر کوتاه از دنيا هم باشد، از تمام دستها بلند تر است...
پدر و پسر داشتن صحبت میکردن!! پدر دستشو ميندازه دوره گردنه پسرش ميگه
پسرم من شيرم يا تو؟ پسر ميگه : من..!! ... ... ... پدر ميگه : پسرم من
شيرم يا تو؟؟!! پسر ميگه : بازم من شيرم... پدر عصبي مشه دستشو از رو شونه
پسرش بر ميداره ميگه : من شيرم يا تو!!؟؟ پسر ميگه : بابا تو شيري...!! پدر
ميگه : چرا بار اول و دوم گفتي من حالا ميگي تو ؟؟ پسر گفت : آخه دفعه های
قبلي دستت رو شونم بود
فکر کردم يه کوه پشتمه اما حالا... به سلامتي هرچي پدره مادر تنها کسيست
که ميتوان "دوستت دارم"هايش رااا باور کرد حتي اگر نگويد...??? سلامتي اون
پدري که شادي شو با زن و بچش تقسيم ميکنه اما غصه شو با سيگار ودود
سيگارش! مادر يعني به تعداد همه روزهاي گذشته تو، صبوري! مادر يعني به
تعداد همه روزهاي آينده تو ،دلواپسي! مادر يعني به تعداد آرامش همه خوابهاي
کودکانه تو، بيداري ! مادر يعني بهانه بوسيدن خستگي دستهايي که عمري به
پاي باليدن تو چروک شد! مادر يعني بهانه در آغوش کشيدن زني که نوازشگر همه
سالهاي دلتنگي تو
بود! مادر يعني باز هم بهانه مادر گرفتن.... پدرم هر وقت ميگفت "درست
ميشود"... تمام نگراني هايم به يک باره رنگ ميباخت...! مردان پيامبر شدند؛ و
زنها مادر؛ قداست پيامبران را توانستهاند به زير سوال ببرند؛ ولي قداست
مادران را هرگز..! آدم پير مي شود وقتي مادرش را
صـــــــــــــــــــــــــــــدا ميزند اما جوابي نميشنود.........
ممماااااااااااادددددددررررررر.............. تو 10 سالگي : " مامان ، بابا
عاشقتونم" تو 15 سالگي : " ولم کنين " تو 20 سالگي : " مامان و بابا هميشه
ميرن رو اعصابم" ... ... ... تو 25 سالگي : " بايد از
اين خونه بزنم بيرون" تو 30 سالگي : " حق با شما بود" تو 35 سالگي :
"ميخوام برم خونه پدر و مادرم " تو 40 سالگي : " نميخوام پدر و مادرم رو از
دست بدم!!!!" تو هفتاد سالگي : " من حاضرم همه زندگيم رو بدم تا پدر و
مادرم الان اينجا باشن ...! بيايید ازهمين حالا قدر پدرو مادرامونو
بدونيم... از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر روز، روز توست ... بهشت از آن
مادران است در حالي که به جز پرستاري و نگهداري از فرزندان ، هيچ حق ديگري
نسبت به آنها ندارند و براي بيشتر چيزها اجازه ي بابا لازم است !!!!! وقتي
پشت سر پدرت از پله ها مياي پايين و ميبيني
چقدر آهسته ميره ، ميفهمي پير شده ! وقتي داره صورتش رو اصلاح ميکنه و
دستش ميلرزه ، ميفهمي پير شده ! وقتي بعد غذا يه مشت دارو ميخوره ، ميفهمي
چقدر درد داره اما هيچ چي نميگه... و وقتي ميفهمي نصف موهاي سفيدش به خاطر
غصه هاي تو هستش ، دلت ميخواد بميري اگر 4 تکه نان خيلي خوشمزه وجود داشته
باشد و شما 6 نفر باشيد کسي که اصلا از مزه آن نان خوشش نمي آيدیا پدره یا
مادر .
[ پنجشنبه دوم خرداد 1392 ] [ 23:11 ] [ RaSuN ]
می دونی فرق روز پدر با روز مادر چیه ؟ روز مادر طلافروشی ها شلوغ می شه اما روز پدر جوراب فروشی ها می دونی شباهتشون چیه ؟ پول هر دو از جیب بابا میره ![]() ادامه مطلب [ پنجشنبه دوم خرداد 1392 ] [ 20:45 ] [ RaSuN ]
![]() -اینم سری چهارم صندلی داغ با حضور:خانم الهه سادات دهقان منشادی -بچه ها نفر بعدی رو شما معرفی کنید. -ساعت پرسش وپاسخ 21تا 23 شب. -شروع پرسمان31/2/92 وپایان آن سه روز دیگر.
[ سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392 ] [ 20:42 ] [ abolfazl hasani ]
آدم ها … ، باهــــــم ها و بی هـــــم ها … زوج و فــــرد … و منـی که انگــــار با پـــلاک تـــنهــــائی … هیچ راهی به محدوده ی زوج و فرد نـدارم…! ادامه مطلب [ یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392 ] [ 0:0 ] [ RaSuN ]
[ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392 ] [ 23:51 ] [ RaSuN ]
![]() اینم سری سوم صندلی داغ با حضور: آقای جواد خوندابی بچه ها نفر بعدی رو شما معرفی کنید. ساعت پرسش وپاسخ 21تا 23 شب. شروع پرسمان 23/2/92 وپایان آن سه روز دیگر
[ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392 ] [ 17:35 ] [ abolfazl hasani ]
[ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392 ] [ 23:20 ] [ sadegh farhadi ]
روزی که به دنیا آمدم در گوشم خواندند اگر می خواهی در دنیا خوشبخت شوی همه را دوست بدار.....
حال که دیوانه وار دوستش دارم می گویند فراموش کن... . . .
یک روز احساس کردم اگر اورا با یک غریبه ببینم تمام شهر را به آتش خواهم کشید.........
اما امروز حتی کبریتی هم روشن نمیکنم تاببینم او کجاست و با کیست.............. . . . افسوس.........
افسوس که در این روزگار کسی نیست
جز سکوت وتنهایی و دلتنگی که عمری گوشه نشین قلبم شده اند
وهروز غم را بادلم همخوانی می کنند. [ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392 ] [ 23:19 ] [ sadegh farhadi ]
یه روز یه پسره به دختره می گه با من ازدواج می کنی؟ دختره می گه نه! و پسر یک عمر با خوبی و خوشی زندگی می کنه [ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392 ] [ 22:54 ] [ sadegh farhadi ]
[ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392 ] [ 22:52 ] [ sadegh farhadi ]
روزی ابوحنیفه در مجلس درس خود گفت: «امام صادق(ع)سه مطلب را میگوید كه من آنها را نمیپسندم: 1. امام صادق(ع) میگوید: «شیطان در آتش جهنم عذاب خواهد شد.» من میگویم: «شیطان از جنس آتش است چگونه میشود که بواسطه آتش عذاب شود». 2. امام صادق(ع) میگوید: «خدا را نمیشود دید، در صورتی كه خدا موجود است.» من میگویم: «چگونه میشود یك چیزی موجود باشد؛ ولی نتوان آن را دید؟» 3. امام صادق(ع) میگوید: «فاعل و به جا آورنده كارها خود انسان است.» من میگویم: «كارهای بندگان به دلیل شواهدی، از جانب خداوند است، نه بندگان (جبر) .» در این موقع، بهلول عاقل كه نزدیك درس ایستاده بود، كلوخی را از زمین برداشت و به سوی او پرتاب كرد وگریخت. كلوخ به پیشانی ابوحنیفه برخورد كرد و سخت آزرده شد. شاگردان دویدند، بهلول را گرفته، نزد خلیفه بردند. بهلول به ابوحنیفه خطاب كرد و گفت: «از من به شما چه ستمی رسیده است؟» او گفت: «كلوخی پرتاب كردی و سرم را سخت آزردی.» بهلول گفت: «آیا میتوانی آن درد و آزردگی را نشان بدهی.» او گفت: «مگر میشود درد را نشان داد.» بهلول در جواب گفت: «اگر حقیقتاً دردی در سر تو بود نشان میدادی؛ مگر تو خود نمیگفتی هر چه كه هستی دارد قابل دیدن است؟! وانگهی مگر تو نمیگفتی كه شیطان از جنس آتش است چگونه ممکن است که بواسطه آتش عذاب شود. حال تو هم از جنس خاك هستی و كلوخ هم از خاك. چگونه ممکن که خاک به خاک آزار رسانده باشد. اضافه بر اینها مگر تو خود نمیگفتی كه افعال بندگان از جانب خداوند است، پس چگونه مرا مقصر و خطاكار میدانی؟» ابوحنیفه سرافكنده شد و از مجلس خلیفه برخاست و رفت.[1]
پی نوشت: [1]. بهلول عاقل، ص79. منبع: کتاب پاسخ به پرسشهای اعتقادی جوانان نویسنده محمد ترسلی [ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392 ] [ 22:50 ] [ sadegh farhadi ]
|
||